برچسب:
نویسنده: نیکی شریعتی
آدم ترسویی بود از آن ترسوهایی که در چشم آدم زل میزنند می گویند : ببین چیزه .. .. و چند دقیقه در نقطه ته چشم آدم خیره می مانند مثل مجسمه ! و حتما باید دست تکان بدهی جلوی صورتشان بگویی :خب چیزه ؟ بگو دیگه .. بعد میگویند : هیچی ، هیچی یادم رفت .. از آن مدل ترسوها بود . تُک زبانش بود گیر کرده در نای نای نگاهش بود اما نمیگفت میخواست من علم غیب داشته باشم وقتی به پروپایم میپیچد میخواست نگفته رو هوا بخوانم .
برچسب:
نویسنده: نیکی شریعتی
نصفه شبا دلم میخواد از خونه بزنم بیرون شایدم دلم میخواد از خودم بزنم بیرون که نمیشه هرچی که هست دلم فضای آزاد و باز میخواد تو این چهار دیواری حس خفگی بهم دست میده الانم دلم خواست برم بیرون صدای دعا و اذان صبح میاد منو یاده مشهد و مکه انداخت دلم خواست یهو خیابونمون شبا به همون شلوغیه اونجا بود میشد رفت بیرون :( الانم نمیدونم چرا یهو دلم کنده شد دلم خواست برم کربلا نرفتم تا حالا ولی الان یهو خیلی دلم خواست :(
برچسب:
نویسنده: نیکی شریعتی
برچسب:
نویسنده: نیکی شریعتی
برچسب:
نویسنده: نیکی شریعتی
برچسب:
نویسنده: نیکی شریعتی
یکساله اینجارو دارم با هر جون کندی بود اینجارو نگه داشتم مثل یه رابطه ی نصفه نیمه یک طرفه که هر از گاهی تلنگری میزنی بهش که هی ببین من هنوزم دوستت دارما من هنوزم هستم .. اینجارو نگه داشتم هر ماه یه مطلبی یه چیزی پست کردم تا بگم من هنوزم نایریکارو دوست دارم هنوزم اون پاکی و خالصیش و عزیز بودنش تو دلم هست و خواهد بود ... یکساله شدنت مبارک نایریکا :)
برچسب:
نویسنده: نیکی شریعتی